سلاماین چندمین خاطره س نمیدونم اما داشتم خاطراتمون رو میخوندم خیلی خداروشکر میکنم که خاطراتمون رو ثبت کرذم ... همه شون نیستن اما همین قدر هم نعمته .... بعضیاشون ذهنم نبودن ... با خوندنشون کلی دلگرم شدماقای جونی منم سربازیه... نگفتن کجا افتاده.. خیلی وقته اینجا سر نزدم ...اقایی حونی من افتاده خاش... خاش زاهدان ... توی بازرسیعزیزم خودش خیلی از جاش تعریف میکنه میگه جام خوبه... منم میگم خداروشککککردیروزی باهم صحبت کردیم . دلم گرفته بود ... داشتم براش ناز میکردم اقایی جونمم حسابی خریدار بود.نزدیک یک ساعت و ده دقیقه ای حرف زدیم...بیتر صحبتمون فلسفی و اعتقادی بود اخه من کلا امیدمو از دست داده بودم از زندگی نا امید بودم.بحث که میکردیم و نظرمون رو بیان میکردیم من سخت خودمو کنترل میکردم تا توی بغضم لحن صدام طوری نباشه که از دلگرفتگیم ناراحتبشه.. اخه بهم گفته خیلی ناراحت میشه ناراحتیمو ببینه و منم دوست ندارم به قیمت ناز کردن ناراحتش کنم...چند بار اشکم داشت سرازیر میشد و خودم و کنترل کردم که اقایی جونم متوجه نشه ...بعد صحبت با اقایی خیلی ارومتر شدم ...من این حرفها رو به کسی غیر خدا نمیگفتم اما اقایی شده بخشی از وجود من و از طرفی میدونم بهم اهمیت میده و میتونه حالم رو بهتر کنه برا همین بهش میگم و از طرفی هم به قول خودش امتحان خودش رو پس داده و با اینکه کنارم نیست اما میتونه ارومم کنه درکم کن
برچسب:
نویسنده: سپیده ابراهیمی
تاريخ: پنجشنبه
30 آذر
1396 ساعت: 6:48